

بالاخره در میان انبوه خبرهایی که هر روزه در مورد رکسانا صابری می شنیدیم و می خواندیم ، یک خبر این دریای پرتلاطم اخبار را آرام کرد و آن خبر آزادی رکسانا بود.رکسانا آزاد شد.رکسانای جاسوس ِ وطن فروش آزاد شد ! ، اوباما و هیلاری خوشحال شدند و حکومت اسلامی بی شک بهره برداری خود را انجام داد.
باری ، رکسانای جاسوس حکم 8 ساله گرفت ، زندانی شد ، اعتصاب غذا کرد و جهان شگفت زده شد. بهمن قبادی گریه کرد و نامه داد،احمدی نژاد خندید و نامه ایی برای قوه قضاییه داد،آمریکا پیغام و پسخوان فرستاد و رکسانا آزاد شد.
خلاصه داستان جالبی بود .فردی که به جاسوسی متهم بود یک شبه بیگناه اعلام می شود و در چشم به هم زدنی آزاد می شود.البته نگارنده هم مانند هر انسان آزاد دیگری از آزادی رکسانای بیگناه خوشحال است اما این اتفاق بی شک یک بار دیگر حیثت قوه قضایه ی حکومت اسلامی را زیر سوال برد و نشان داد که انبوهی از احکام در این قوه تنها به دلیل مصالح سیاسی ابلاغ می شوند و شرافت انسانی در این نهاد فاسد کمترین ارج را داراست.نتایج دیگری هم می توان گرفت و آن اینکه وقتی سخن تبادل قدرت بین ایران آمریکا و ایران می شود این ایران است که سریعا بر سر هر موضوعی عقب نشینی می کند و حاضر است که به راحتی امتیاز بدهد.هرچند که در موضوع رکسانا ایران نتایج دلخواه را گرفت و یکی از این نتایج می تواند این باشد که شاید امریکا از نقض حقوق بشر در ایران برای مذاکرات احتمالی چشم پوشی کند.که اگراینگونه شود جای بسی تاسف است برای حکومت باراک اوباما.
باری ، و روز خوش فرا رسید.دختری با چشمانی ژاپنی ، مغزی امریکایی و قلبی ایرانی با آن روسری آبی زیبایش به رویمان لبخند زد و برای خبرنگاران و عکاسان دست تکان می داد.همه از روسری آبی ِ آن روز عکس گرفتند و لبخندهایش را در یاد نگاه داشتند تا شاید از او قهرمانی بسازند که در خورش نباشد!
گفتم روسری آبی ؟ چه رنگ آشنایی.....! گویی این رنگ را پیش از این در قالب یک روسری دیده بودم! نه روسری رکسانا در آن دوشنبه زیبایش.....
آری، آن روسری ِ آبی ، روسری روز جمعه دو هفته قبلش بود.روزی که دختری را اعدام کردند که ما تنها صورت مظلومش را در آن دایره آبی رنگ دیده بودیم.دلارا دارابی فقط در روسری آبی معنا داشت با آن ابروهای کمندگونه اش که نشانه ایی خوب بود برای یک دختر زیبای ایرانی.اما زیبایی به چه درد می خورد وقتی می خواهند جانت را بگیرند.وقتی می خواهند حتی به حرفهایت گوش ندهند بجز زمانی که در جمعه ایی هولناک می برندات پای چوبه اعدام و می گویند آخرین سخن ات را بگو!و تو که نقاش ِ لحظه ها بوده ایی نمی دانی چه بگویی.جلادان نمی دانند که تصویرگران هنگام نقش زدن سخن نمی گویند!!!
باری ، دلارا هم روسری اش آبی بود اما اعدام شد.اما رکسانا آزاد شد.این دو از زمین تا آسمان فرق می کنند.رکسانا را ابرقدرتی پشتیبانی می کرد.رکسانا را هزاران رسانه در چهار گوشه جهان حمایت می کرد.اما دلارام چه؟ تنها چند سازمان خصوصی و چند هزار نفر مردم بی اهمیت برای حکومت اسلامی.دلارام ارزشی برای حکومت اسلامی ندارد.به چه دردش می خورد.اصلا بودن و نبودن او چه فرقی می کند؟حال بگذار که بی گناه باشد.بگذار که خانواده مقتول هم بخواهد قاتل را ببخشد. مهم این است که به یک مسئله هزینه ساز برای دولت بدل نشود.و این گونه است که دلارا را در روزی جمعه اعدام کنی و چند ساعت بعد خبرش را اعلام کنی.ننگ بر این رژیم جنایت کار.
اما رکسانای عزیز!
بسیار خوشحالم که آزاد شدی و سالم و سرحال برایمان دست تکان دادی.اما خواهشی از تو دارم.خواهش می کنم دلارا را از یادت خارج نکن.یعقوب مهرنهاد ، امید رضا میرصیافی و دیگران راهم همینطور. مبادا یادت برود که دختری را 10 روز قبل از تو علیرغم میل عمومی بر دار کشیدند.مبادا یادت برود که دیگر دستان دخترک بر بوم نقاشی اش نمی چرخد.یادت نرود که اشکهایی بی نهاییت برایش ریخته شد تا اعدام نشود،اما شد!
رکسانای عزیز، دلارا دارابی هم روسری اش آبی بود.اما تو کجایی و او کجا....
با درود خدمت دوستان آزادیخواه
همانگونه که اطلاع دارید در هفته ایی که گذشت اتفاقی بس تاسف بار در پاکستان افتاد.اتفاقی که روح هر انسان آزادی را می رنجاند.شلاق زدن یک دختر در معبر یک خیابان توسط افراطیون اسلامی بار دیگر بهت و حیرت انسان متمدن را برانگیخته است.و برای چندمین بار این پر سش رادرذهن می پروراند که آیا به راستی دین از انسان مهمتر است؟!
به هر رو در وبسایت آقای بهرام مشیری حرکتی بس ارزشمند اتفاق افتاده است که در زیر می آید.
امید است که با پیوستن به این اعتراض تمامی مجامع بین المللی را از این عمل وحشیانه آگاه سازیم.
محکوم کردن شلاق زدن دختر پاکستانی در ملاء عام
ما عمل وحشیانه شلاق زدن دختر هفده ساله پاکستانی توسط مردان بنیادگرای اسلامی در ملاء عام را در "سوات ولی" پاکستان محکوم می کنیم و بدینوسیله از دولت پاکستان و از آقای زرداری رئیس جمهور پاکستان می خواهیم که با تقبییح این عمل شنیع از طریق رسانه های عمومی پاکستان و با محاکمه مردانی که در شلاق زدن این دختر جوان بی پناه شرکت داشتند, از حقوق انسانی این دختر درمانده اعاده حیثیت بشود.
ضمنا" با توجه به خطر جانی ای که زندگی این دختر جوان را مورد تهدید جدی قرار داده است, مقامات دولت پاکستان را مسئول حفاظت از جان این دختر می دانیم.
جهت اعمال فشار بر دولت پاکستان در مورد نقض کامل حقوق بشر در حق زنان بی پناه, این اعتراض نامه (Petition) پس از جمع آوری امضا” بهمراه فیلم ضرب و شتم این دختر پاکستانی به سازمان های مهم جهانی زیر جهت محکوم کردن این عمل قرون وسطایی ارسال خواهد شد:
- دادگاه بین المللی
- سازمان ملل
- سازمان بین المللی حقوق بشر
- سازمان عفو بین الملل
- کاخ سفید, رئیس جمهوری آقای اوباما و خانم هیلاری کلینتون
- سفارت پاکستان در ایالات متحده
- سفارت ایالات متحده در پاکستان
آدرس وبسایت بهرام مشیری :
با درود و شادباش نوروز باستانی خدمت دوستان
هرچند که برای آغازین روزهای بهار نوشتاری شادمانه را آماده کرده بودم اما خبر درگذشت همکارمان امیدرضا میرصیافی آنچنان دگرگونم کرد که ناخواسته چند سطری را به یاد او نوشتم.اما گاهی پیش می آید که نوشتاری را می خوانی که از نوشته خودت دلنشین تر است.در این مورد هم نوشتار خانم علی نژاد از مطلب من بهتر بود و خواستم که دوستان نیز از آن بی بهره نمانند.تنها نکته ایی را که لازم دیدم یادآورکنم این بوده که نوشته خانم علی نژاد را باید نقدی بر خویش دانست.نقدی که مبارزین راه آزادی باید هرچه بیشتر بر خود بکنند تا مبارزه ایی آگاهانه تر و صلح آمیز تر در پیش داشته باشیم.
در ادامه مطلب نیز می توانید نوشتاری در همین مورد از کیانوش سنجری بخوانید.
امید رضا میرصیافی را از یاد نخواهیم برد.
روحش شاد
جناب شاهرودی! مرده شور این عید را ببرد؛ مسیح علی نژاد
خب یادم هست وقتی مجتبی گلو میدرید که آی دوستان یک وبلاگنویس دارد در زندان میمیرد، چرا کسی در وبلاگستان کاری نمیکند، چرا کسی بیانیه امضا نمیکند، چرا فقط برای آنان که نام و نشان دارند سینه چاک میکنیم، من هم میدیدم و میخواندم و هیچ نکردم. لابد با خودم میگفتم برای عشا مومنی، حسین درخشان و باقی معروفها که این همه سینه دری ها میشود از همه جا بیانه و اعلامیه امضا میشود، مگر کسی در قوه قضاییه، ککاش میگزد که حالا دست بهکار شویم و برای دیگران هم های و هوار راه بیاندازیم؟ اما حالا که به همین سادگی امیدرضا میرصیافی در زندان مرد و جنازه لاغر و بیجاناش مانده روی دست مادرش، تازه دستم آمد که چه بیغیرتام . راست میگویی برادر، امشب به اندازه یک قرن بغض دارم و حال من هم خراب است از حال خراب خانوادهای که شب عیدی ، به جای سبزه و سنبل باید برود جنازه از اوین تحویل بگیرد.
الان جنازه مرده امیدرضا هزار خاطرخواه پیدا میکند و هزار مرد بالای سرش زار میزنند ولی موقعی که او زنده بود و زار میزد ما همه مرده بودیم. من یکی که شرم میکنم به همین عکس بیروح و جانش نگاه کنم. از او فرشته و بیگناه و اسطوره نمیسازم او یک آدم معمولی مثل هزاران آدم دیگر بود که در ایران با همین ادبیات و تفکر دارند زندگی میکنند. این را میگویم چون میدانم اگر قرار شد فردا روزنامهای در دفاع از او چند خطی بنویسد، هزار مدعی و صاحب نظر در همین تحریریههای ما پیدا میشود که میگویند “نمیتوان از کسی دفاع کرد که قانون را رعایت نکرد، با وقیحترین ادبیات، مقامات یک کشور را در وبلاگش مورد توهین قرار داد. خوب بلاخره باید میدانست که باید خط قرمزها را رعایت کند و…” یادم هست که وقتی اکبر محمدی هم به همین آسانی مرد هم دوستان روشنفکر ما همین ها را میگفتند و حتی وقتی خبر سرطان آرش سیگارچی به تحریریه رسید هم خیلی ها فکر میکردند قصه میبافد برای معروف شدن بیشتر تا آنکه بلاخره صورت نزار او را زیر تیغ جراحی دیدند و باورشان شد که سرطان حقیقت دارد اما باورشان نشد که دفاع از او حتی اگر گناهکار مطلق هم باشد حقیقت دارد و باید طلبکار بود در دفاع از حقوق انسان فارغ از گناه یا جرم او. ما خودمان مینشینم سبک و سنگین میکینم، دو دو تا چهارتا میکنیم و بعد میگوییم دفاع از فلانی ممکن است موقیعت ما را به خطر اندازد یا دفاع از آن یکی به مصلحت نیست . کدام مصلحت ؟
بیشک روزی هزاران نفر در هزار گوشه ممکن است بمیرند اما از این مرگها بوی تعفن بیمسولیتی میآید، بوی بیغیرتی ما میآید، حالا مرده شور این عید را با هر نامی که قرار است بر این سال بگذارند ببرد. مرده شور این عید را ببرد که قرار است بنشینم پای سفره تا دیگران فخر عدالت و پیشرفت و شکوفایی را بر ما بفروشند. شرط میبندم که بعد از عید نام این وبلاگنویس هم فراموش میشود و کسی از ما آرامش جناب شاهرودی را با یک پرسش ساده در هیچ روزنامهای نمیپریشد چون امیدرضا به مقامات توهین کرده بود و ما جرائت دفاع از او را در روزنامهها مان نداریم. همین. به همین راحتی. پس مثل همیشه تنها جایی که میشود کمی داد زد تا از عذاب وجدان خود شاید کم کنیم باز همین وبلاگهای فیلتر شده است. پس من به سهم خودم به ریس قوه قضاییه کشورم عیدی که با مرگ یک وبلاگ نویس آغاز شده است را در همین وبلاگ تبریک میگویم: مرده شور این عید را ببرد
برگرفته از خبرنامه امیرکبیر
چندی پیش در حال وبگردی به نوشتاری ژرف اندیشانه در وبسایت آقای نوری علا برخوردم که بسیار جای تامل دارد.نوشتاری که در واقع نقد شبکه جهت دار بی بی سی فارسی است.
در مورد شبکه BBC فارسی سخن بسیار است.و در این سخن شکی نیست که این شبکه کاملا جهت دار عمل می کند.چند نمونه از آن را می توان به میان آورد.
1- در سالروز انقلاب مردم ایران در بهمن 57،انقلابی که برای آزادی رخ داد اما سرانجامش در دست آخوندهای پلید و تقیه کن افتاد،این شبکه سعی بر آن داشت که این انقلاب را کاملا اسلامی معرفی کند و از ارزش جانفشانی های مردم ایران در مقابل استبداد بکاهد.در شبهایی که مصادف با انقلاب بود شبکه بی بی سی آنچنان برای رژیم اسلامی تبلیغات می کرد که گویی فرناز قاضی زاده و پونه قدوسی در تهران حجاب از سر برداشته اند!
2- با نزدیک شدن چهارشنبه سوری،این شب زیبای آتشین،این شبکه با پخش مداوم سخنان رئیس پلیس تهران سعی بر ایجاد ارعاب و هراس در ایرانیان دارد.
3-در جریان جنگ غزه شبکه بی بی سی با مقصر جلوه دادن اسراییل سعی در نشان دادن فرشته بودن اعضای حماس داشت.(قابل توجه دوستان اینکه نویسنده هیچگونه حمایتی از کشتارمردم توسط اسراییل نمی کند)
4- معرفی کردن اشخاصی غیرمتخصص به عنوان کارشناسان فن،کاملا هویداست.خواهشمندم اندکی در این مسئله هنگام دیدن برنامه های این شبکه تامل کنید!
به هر رو سخن در این باب بسیار است.باید هوشمند بودو افسون تبلیغات پرهیاهوی رسانه ایی را نخورد.
در زیر نوشتاری که در وبسایت آقای نوری علا با امضای شخصی به نام پیمان،فرزندی از ایران-درود بر قلم شیوای ایشان - آمده را می توانید بخوانید.
به امید رهایی از استبداد
و به امید نوروزی خوش برای دوستان
شبکه تلویزیونی انگليس، رسانۀ برون مرزی جمهوری اسلامی؟
پیمان، فرزندی از ایرانزمین
به نام خداوند جان و خرد
با گسترش شدید فنآوری، بهخصوص در امر ارتباطات و نیز رسانهها، شبکههای ماهوارهای نقش بسیار پررنگ در جهان امروز یافتهاند، بهگونه ای که امروزه میتوان با اجرای یکسری برنامه از هزاران کیلومتر دورتر مردم یک جامعه را از اینرو به آنرو نمود.
باتوجه به اختناق شدید در ایران پس از کودتای سال 1360 و کشتار دگراندیشان در آن سال و سال های بعد، و به خصوص سال 1367، بسیاری از مبارزان سیاسی و فرهنگی مجال ماندن نیافتند چون بیتردید جان خود را از دست میدادند (مثال بارز زنده یادان فروهرها و نیز نویسندگان شهید چون سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده و بسیاری دیگر). اما با آمدن ماهواره از اواخر دهه 80 میلادی و با گسترش شدید آن در ادک مدت و نیز آمدن اینترنت، مجالی اساسی برای مبارزان سیاسی در سراسر جهان برای نبرد با استبدادهای زورگو و سرکوبگری چون حکومت های کمونیستی چین، کوبا و کرهشمالی، نظامی برمه و تروریستی اسلامی ایران پدید آمد.
دلیل اساسی این امر نبرد شدید این حکومت ها با ابزار سنتی آزادی خواهی چون روزنامهها، احزاب سیاسی و حتی کلوپ های غیرسیاسی بود. از سوی ديگر، بسیاری از فعالان داخل این کشورها که نمیتوانستند صدای خود را به جایی برسانند و یا نمیخواستند شناخته شوند با استفاده از این ابزار صدای خود و ملت دربندشان به خارج رساندند.
این مساله در جمهوری اسلامی، به خصوص از زمان آمدن احمدینژاد، حادتر شده است. در سال 1383 سعید ابوطالب یکی از نمایندگان محافظهکار مجلس اسلامی اعلام نمود که 53 درصد ملت ایران از ماهواره استفاده میکنند. ناظران مستقل این آمار را بیشتر و در حدود 70 تا 80 درصد میدانند. حتی بخش مهمی از روستاییان و عشایر نیز از ماهواره استفاده میکنند. اینترنت چنان نفوذی بین جوانان یافته که حتی در شهرهای کوچک بسیاری از جوانان از آن استفاده میکنند و مردم ایران در استفاده از این ابزار در خاورمیانه رتبۀ اول را دارند.
اما مشکل آخوندها تنها این نیست و چه بسا فکر می کنند که اين امر به مشغول شدن جوانانی می انجامد که به مسایل الکی و پیش پا افتاده بسیار تمایل دارند (چون شبکههای سکسی و شهوانی که البته منظور نویسنده نفی این نیاز طبیعی نیست ولی مشکل اصلی ایران هم امروز این نیست).
شبکه های تلویزیونی ماهوارهای سیاسی و سایت ها و وبلاگ های سیاسی و عقیدتی هر روز چون قارچ سبز شدند. فیلترینگ و پارازیت یا حمله به منازل مردم نتوانست از رشد سریع آنها بین مردم جلوگیری کند. چه بسیار از جوانان علنا در این وبلاگ ها بحث در مورد امور ممنوعهای چون دین و خرافات مذهبی و نیز استبداد فعلی و قبلی را آغاز کردند و روزبهروز پیش بردند. امروز اگر حکومت کسی را در دور افتاده ترین نقطه ایران بگیرد به یقین این شبکهها و سایت ها و وبلاگ ها اسم او را اعلام میکنند اینها در واقع خاری شده اند در چشم آخوندها. سطح فرهنگ سیاسی و نیز آگاهی از مباحث بنيادی دینی با این ابزار بسیار بالا رفته و بیتردید ایران از نظر داشتن مردمی سکولار دارای رتبه نخست در جهان اسلام شدهاست. این سبب شده که آخوندکی از حوزه جهلیه قم به اینترنت لقب «سگهار» بدهد.
حکومت اسلامی نخست کوشيد تا جلوی اینها را بگیرد که نتوانست. بهعنوان مثال، در یکی از کوچکترین شهرهای استان یزد، اگر شبی ده دیش ماهوارهای را جمع میکردند فردا شب بیست دیش نصب میشد! از نظر فیلتر کردن سایت ها هم هر روز تعداد زیادی فیلترشکن به بازار میآید که عملاً فیلترینگ حکومت بیاثر شده است. پس راه جدیدی را دنبال کردند و آن گسترش تلویزیون دولتی (با پخش فیلم های اکشن و راه اندازی شبکههای نوین خبری، ورزشی و علمی)، و نيز شبکه های برون مرزی چون سحر و پرستیوی، سایت های حکومتی که گاهی مانند تابناک انتقادی نیز می کنند و وبلاگ های بسیجیان و حزباللهیها بود.
اما تمامی این بازیها و ترفندها شکست خورد، بهگونه ایکه گاهی به دردسر آنها تبدیل شد (به خاطر آشکار شدن رقابت های درون قدرتی از پی آمدن احمدینژاد) و نیز شبکههایی که بهترین برنامه های آنها عزاداری و لیگ برتر ایران و نیز سریال حضرت یوسف بود بیشتر حالتی مسخره داشتند و نتوانستند مخاطبی جذب کنند.
اما مشکل از زمانی بسیار حادتر شد که شبکۀ فارسی صدای آمریکا به صورتی فراگیرتر از گذشته کار خود را شروع کرد. و با وجود انتقاداتی که به این شبکه وارد بوده و هست، این شبکه به پرمخاطب ترین شبکه در ایران تبدیل شد، به طوری که اکنون حداقل در هر شبانه روز 20 میلیون بیننده و شونده پیدا کرده است. امروزه VOA، با استفاده از مجریان و خبرنگاران زبدهای که سال ها در ایران و خاورمیانه کار کردهاند (همچون جمشید چالنگی، احمدرضا بهارلو، ستاره درخشش و بیژن فرهودی) با مدیریت آقای کامبیز محمودی که سال ها در پست های مدیریتی تلویزیون دولتی ایران پیش از انقلاب کار کرده اند، و نیز با صحبت در مورد مسایلی چون آزادیهای اساسی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی که مورد علاقه ایرانیان بهخصوص جوانان است، به پرمخاطب ترین شبکه فارسی زبان ماهوارهای تبدیل شدهاست. میزگردها با استفاده از آدم های معروف و سرشناس و آوردن چهره های مختلف مشهور هنری، سیاسی، اجتماعی، علمی و اقتصادی در برنامههای صدای آمریکا سبب اقبال شدید مردم به این تلویزیون شدهاست. از طرف ديگر، به دلیل اینکه این شبکه تنفر مردم از حکومت را بهخوبی نشان میدهد و در بسیاری از افشاگریها علیه جمهوریاسلامی نقش داشته مورد اقبال هرچه بیشتری واقع شده و میشود. شدت نفوذ این شبکه تا آنجا است که عدهای از عوامل وزارت اطلاعات اسلامی وظیفه دارند با زنگزدن به این تلویزیون پرت و پلا بگویند و در مورد فلسطین و صهونیستها یا ناکارآمدی آمریکا مرثیه بخوانند.
مشکل دیگر جمهوریاسلامی فقط این شبکه نیست و شبکههایی چون پارس یا کانال یک نیز مخاطبان زیادی دارند. بحث های افرادی چون بهرام مشیری، دکتر کلهر (مبلغ اسلامی امروزی و غیرسیاسی) یا کشیشان گوناگون و مبلغان آیین بهایی، از نظر عقیدتی سبب سستشدن اعتقادات خرافی بسیاری از مسلمانان قدیمی شده چه برسد به جوانان!
این امر یعنی پایان حکومت آخوند بر قلب های بسياری از پيروانش. این تلویزیون ها و سایت ها، باوجود اختلاف بين خود، همه یک هدف مشترک دارند و آن سرنگونی جمهوری اسلامی و جدایی مذهب از حکومت است. نفوذ اینها آنقدر است که سبب ایجاد تظاهرات گوناگون نیز شده و به محل هایی برای ابراز انزجار مردم از استبداد فعلی تبدیلشدهاند.
البته نویسنده بههیچ وجه قصد تایید کامل عملکرد این تلویزیونها را ندارد اما بههرحال بیلان کار آنها از نظر بازکردن افکار و نیز ارتقا سطح علمی، فرهنگی و سیاسی مناسب بوده است.
اکنون بنظر می رسد که این مسایل، و ناتوانی حکومت اسلامی در مقابله با آنها، سبب شده که استعمار پیر انگلیس در قالب شبکه BBC برای حفظ نوکرانش به میدان بیاید. دوستانی که سلسله مقالات بنده را در مورد «بنیادگرایی اسلامی» در خاورمیانه دنبال کرده اند میدانند که انگلیس در شکل گیری و گسترش این پديدۀ ديوآسا چقدر نقش داشته و دارد. بهیقین در ادامه آن بحث می توان به تفصیل در مورد اهداف انگلستان بحث کرد اما در اينجا فقط اینرا بگویم که جنگ انگلیس و آمریکا در حال حاضر است که در قالب بنیادگرایی اسلامی خود را نشان دادهاست.
انگلستان نمی خواهد آمریکا بر منطقه مسلط شود؛ پس به کمک بنیادگرایان و در راس آنها حکومت آخوندی ایران آمده است. با توجه به اینکه اهمیت رسانهها بسیار زیاد شده و جمهور یاسلامی عملا جنگ رسانهای را به آنها باخته، شبکه BBC ـ که شعبه رسانهای وزارت خارجه انگلیس است ـ با ایجاد شبکه فارسی سعی در نجات جمهوری اسلامی دارد.
از روزی که خبر ایجاد این شبکه منتشر شد، مسوولان امنیتی جمهوری اسلامی سعی کردند با ایجاد جنگ زرگری مبنی بر ممنوعیت این شبکه در ايران و گرفتن جاسوس های آن، حواس ها را به این شبکه معطوف کنند.
اما این شبکه در آغاز برنامه های خود، اولین کاری که انجام داد اعلام نتایج یک «نظر سنجی!» بود که بر اساس آن تنها یک درصد مردم ایران دموکراسی میخواهند و بیشتر آنها طرفدار بمب اتمی و جمهوری اسلامی هستند و تنها مشکل آنها اقتصادی است!؟
البته هر آدم نادانی به خوبی کذب این سخن را درک میکند. آقای صادق صبا، از مسوولان این کار، در توجيه اين امر گفته که این نظرسنجی بیشتر از ایرانیان مقیم خارج صورت گرفته است. اما بايد پرسيد که چگونه دغدغه اکثر ايرانی های خارج ازکشور مشکلات اقتصادی است و دموکراسی برای آنها اهمیتی ندارد؟
همچنین در این نظرسنجی بیشتر ایرانیان جهت گیری جمهوری اسلامی را که ایران را پیشرفت میدهد درست میدانند!
شما خود به برنامه های این شبکه نگاه کنید تا بینید که چگونه از انتخابات فرمایشی ایران حمایت کرده و تقصیر کودتای 28 مرداد را تنها به گردن آمریکا میاندازد! (مثل معروف «کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!) يا در برنامهای ديگر به انتقاد از نحوه آرایش و لباس پوشیدن جوانان ایران میپردازد و از آخوندها و بسیجیان تروریست تجلیل به عمل میآورد و بيان می کند که فرهنگ جبهه و شهادت میتواند دوباره جوانان ايران را به راه راست برگرداند!
همچنين، در حالی که حکومت اسلامی مردم ایران را به صلابه کشيده، رییس «شعبه حقوق بشر اسلامی لندن!» را، که شعبهای از قوه قضاییه جمهوریاسلامی است، با چفیه و یک من ریش میآورند تا در مورد مظلومیت فلسطینیهای دربند اسراییل صحبت کند!
نویسنده بیتردید با جنایات اسراییل در غزه مخالف بوده و آنرا شدید محکوم میکند؛ ولی جرم حکومت اسلامی ایران و گروه تروریستی حماس را کمتر از اسراییل نمیداند. اما شبکه BBC در تحلیل ها و صحبت هایش جوری خبررسانی میکند که حکومت ایران بیچاره و مظلوم است و دیگران ظالم! اینها یعنی اینکه این شبکه ابزار برون مرزی جمهوری اسلامی برای تحمیق مردم و شکستدادن رسانههای دیگر بهخصوص صدای آمریکا است.
دوستان یادشان نرود که این شبکه در مورد معروف شدن خمینی و دیگر جنایتکاران اسلامی بسیار فعال بود و بعد از فتنه 15 خرداد 1342 خمینی را بزرگترین مرجع شیعیان جهان نامید، در حالی که او هنوز يک مرجع دست دوم هم نشده بود! اين شبکه هر روز در تحریک مردم، و به خصوص عوام شان، نقش داشت و در راهاندازی شایعات دروغین بسیار فعالیت کرد. هر روز سعی میکرد با خمینی مصاحبه کند و او را معروفتر نمايد و از «جنایات وحشیانه شاه خائن» بگوید! حال آنکه بعد ها مشخص شد که بسیاری از این قتلعام ها اصلاً انجام نشده بود!
اين شبکه، در عين حال، در مورد کشتارهای جمهوری اسلامی یک کلمه صحبت نمیکرد و نمیکند. یادتان است که این شبکه وقت حمله آمریکا به عراق از صدام جنایتکار به شدت طرفداری نمود؟ يا در یک خبر در مورد افغانستان تلویحاً از طالبان دفاع نموده و گفت که طالبان بخاطر اينکه جنگ حیوانات را ممنوع کرده بودند از حکومت کرزای بهتر هستند!؟
خوانندگان عزیز! به هوش باشند و به دیگران نیز اطلاع دهند که اين بار هدف اینها جذب حداقل بیست میلیون مخاطب در ایران ذکر شده است؛ و قصدشان آن است که شبکه های منتقد و مخالف را از صحنه خارج کنند. توجه کنيد که در يکی از بزنگاه های تاريخ معاصر، ديگرباره انگلستان با تلويزيون فارسی زبانش به ياری حکومت متزلزل اسلامی آمده است.
بنظر من اينکه موفق می شود يا نه به واکنش ما جوانان ايرانی بستگی دارد.
وقتی می شنوی ریئس مجلس کشور که باید یکی از کارهایش رسیدن به فریاد مظلوم باشد اینگونه سخن می گوید نمی دانی چکار کنی!نمی دانی اول چشمانت پر اشک شود و مشتی بر دیوار بکوبی یا از خشم زمین و زمان را به هم بدوزی؟ نمی دانی ناسزا بگویی به استبداد و مستبد یا بگردی دنبال توجیهی برای سخنان رئیسی که لیاقت شبانی هم ندارد!
اما افسوس ، واقعیت این است که تنها می توانی قلم به دست بگیری و خشمت را بر روی سفیدی کاغذ – این زیباترین سنگ صبور! - خالی کنی.اما به نظر من خشمی که بر روی کاغذ بیاید برای مستبدین بسیار خطرناک تر از نبرد چریکی و این چیزهاست.بگذریم.
ماجرای جالب و البته تاسف برانگیزی رخ داده است.جانبازی به دلایلی در مقابل به اصطلاح خانه ملت خودش را آتش می زند.سپس رئیس مجلس در مقام توجیه بر می آید و سخنانی توهین آمیز بر زبان می آورد.سخنانی مانند (( او معتاد بود)) و ((او مشکل روانی داشت)).در واقع لاریجانی در آن واحد به بسیاری از ایرانیان توهین می کند بدون اینکه بفهمد چه چرندیاتی بر زبان می آورد.در ایران تعداد زیادی جانباز وجود دارد.از آن بیشتر معتاد موجود است و از هر دو بیشتر بیمار روانی .حال بماند که وسوسه قدرتی که آقایان را گرفته نیز می تواند شامل این سخن شود!
از آنجایی که روی سخن من بیشتر در مورد این اتفاق است پس بیشتر به جانباخته جانباز می پردازیم.زیرا به نظر بسیار عبرت آمیز می آید.
به راستی بر این جانباز چه رفته است که تنها راه در مقابلش همین راه خودسوزی است.او که برای دینش و برای وطنش تا پای جان هم مبارزه کرد.او که همه چیز را به چشم دیده،او چرا جنون خودسوزی را در آغوش کشید؟او دیده که انقلابش به کجا کشیده شد.او دیده که جانبازیش در راه دین و مذهب به کام چه کسانی شد.او دیده و حتی شنیده که نوحه های صادق آهنگر و دیگران نتیجه اش شد خانه نشینی و زندگی با معذورات برای خودش و البته حاج آقا صادق هم دستمزدش می شود لقب بلبل آقا!.و او که دیده از همسنگران شیرمردش هیچ باقی نمانده جز چند تابلو در بلوار شهرها. و او خیلی چیزها دیده.
او خیلی چیزها را دیده و گریسته!مثلا نتوانست جلوی گریستندش را بگیرد وقتی فهمید که سلحشوری را مصادره کردند،وقتی وطن را به عمامه باختند،وقتی اشک پاک موقع گریستن بر همسنگر را آلوده کردند.مصادره کردند برای قدرت و ثروت.عمامه ها را بزرگتر کردند برای نابودی ملت و اشک را آلوده کردند برای وامذهبا!چطور ممکن است چنین آدم پخته ایی به راه خودسوزی کشیده شود.
اما به اعتقاداین قلم جانباز نمی دانست استبداد چیست.یا می دانست و نمی توانست کاری بکند.مثل خود ما! شایداو نمی دانست که بقای استبداد یعنی ریختن خونهای بیشتر.یعنی خون مردان و زنان میهن را در پیاله های بلورین نوشیدن.استبداد همیشه تشنه است.هرگاه خون انسانی تمام شد و یا خوش طعم نباشد به سراغ نفری دیگر می رود.آری آقای مرحوم جانباز ! تو مهره ی سوخته بودی.دیگر خاصیتی نداشتی.تو آن زمان که مفید بودی آنها استفاده شان را بردند.حال گیرم به قیمت معلولیت تو! حال فغان بر آور که من چه ها کردم برای کشورم.درست است ما مردم قدر این کرده های تو را می دانیم و دستت را هم می بوسیم ،اما دریغا که قدرت و ثروت در دست مستبدین است.و آنها می توانند مشکل ریه ی شیمیایی تو و هزاران مشکل تو را حل کنند.
استبداد وقتی همچون غده ایی سرطانی شروع به رشد می کند نیازبه خوراک دارد.استبداد برایش فرق نمی کند که خوراک چیست.همچون گرسنه ایی که هر چیزی جلویش باشد می خورد استبداد هم همه را می بلعد.دیگر جانباز و معتاد و روانی و سالم ندارد.حال هر کدام با یک طعم.مهم این است که گرسنگی را رفع می کند و باعث بقا می شود.
آن وقت است که مردکی همچون لاریجانی که اگر دموکراسی بود خواب چنین روزی را هم نمی دید،دهان آلوده به استبداد خود را باز می کند و اینچنین سخن می گوید.گویی تا ابد بر سریر قدرت میمانند.
شگفتا از استبداد که نادان است و شگفت از مستبدین که همیشه قدرت را با حماقت در آغوش می گیرند!!!
به امید روزی که به نیکی قدردان جانبازان راه وطن باشیم و بدانیم که راه یکی است و آن راستی.
در ادامه مطلب می توانید نوشتاری خواندی از خانم مسیح علی نژاد در همین رابطه بخوانید.
درود بر دوستان
آوردن این مقاله از تارنمای فوق به منزله طرفداری از هیچ کشوری نیست و تنها به جهت شناختن گوشه ایی تاریک از تاریخ پر درد کشورمان است.بی شک نه تنها بنده بلکه تمامی آزادیخواهان جهان هر گونه آدم کشی را محکوم می دانند.خواه یک ایرانی باشد خواه یک فلسطینی یا اسرائیلی.
به امید رهایی
| ||||||||||||||||
|
دير نيست ،همسايه همين زمان حال است، روزگاری که خاک گرامی ميهن با سرب و گلوله و خونپاره پاره پاره شد، خرمشهر ، عروس زيبای خليج فارس ، نه نه همان خونين شهر را ميگويم،
برگرفته از وبلاگ: مهیستان و تارنمای همدمی | ||||||||||||||||
از وبلاگ نامدار
اینجا نوشته آمار دقیقی از معلولان مملکت نداریم، منتهی باید 10 میلیون نفر باشند که سه میلیون معلول شدید یا متوسط اند، یعنی از هر هفت ایرانی یکی معلول است.
منبع تهران امروز
بعد اینجا نوشته بعد از کلی دعوا و مرافعه دولت یک میلیون دلار بودجه برای این ده میلیون نفر اختصاص داده منبع انجمن حمایت از حقوق معلولین
بقیه ماجرا از این قرار است، تازه زمانی که همه چیز امن و آرام بود و اسرائیل به غزه حمله نکرده بود، آقای اسماعیل هنیه نخست وزیر حماس گفته : ایران برای یکسال به ما 250 میلیون دلار کمک داده که حقوق کارمندان راپرداخت کنیم، حالا یک اقلیم 1.4 میلیونی که شصت درصد آن کودک و نوجوان اند چند بچه دارد؟
حالا یعنی :
سهم هر معلول ایرانی از بودجه کشورش: « 10سنت یا معادل 99 تومان » - سهم هر ساکن غزه ازبودجه کشور ایران : « 168 هزار و 203 تومان»،یعنی 1700 برابر هر معلول ایرانی!آمار اهدایی ایران به اسماعیل هنیه به نقل از فارس: «250 میلیون دلار مجموعا»،«120میلیون دلار برای دولت حماس»،«45 میلیون دلار برای سه وزارتخانه حماس»«60 میلیون دلار حقوق کارگران»،«1.8 میلیون دلار خسارت ماهیگیران»، «15 میلیون دلار موزه وکتابخانه ملی مقاومت»
آمار بودجه سال گذشته 10 میلیون معلول ایرانی: «1 میلیون دلار»
و این یعنی : تف به انصافی که ندارید ونداشتید : آقایون!
با درود
نوشتار کوتاهی که در زیر می آید مربوط می شود به خبری که در اوایل امسال بر روی وب سایتهای خبری رفت و البته جنجال برانگیز شد.این نوشتار در همان زمان به قلم آمد اما تا به امروز فرصت درج آن بدست نیامده بود.
به هر رو بد ندیدم تا با درج این نوشتار اندکی بیشتر در مورد لیاقت حاکمان رژیم اسلامی برای حکومت بر مردم ستمدیده ایران بیاندیشیم.
به امید رهایی
هورتاش یوتاب
به گزارش یک خبرگزاری ایتالیایی در هفته گذشته نهاد ریاست جمهوری برای محافظت از آقای محمود احمدی نژاد رییس جمهوری اسلامی، 4 سگ تربیت شده که از برترین نژادها هستند از کشور آلمان وارد کرده است.به گزارش این خبرگزاری (اینترناسیوناله) نهاد ریاست جمهوری و به طبع حکومت ایران مبلغی گزاف بابت این سگ ها به کمپانی فروشنده پرداخت کرده است.نرخ هر کدام ازسگها با هزینه حمل و تحویل در ایران یک صد هزار یورو تخمین زده شده است.
پس از انتشار این خبر که با اقبال عمومی بسیاری از نشریات بزرگ جهانی روبرو شد،نهاد ریاست جمهوری رسما اعلام کرد که این سگ ها را برای حفاظت از جان آقای احمدی نژاد خریداری کرده است.این بیانیه در ادامه اضافه می کند که حتی فتوایی از سوی چند تن از مراجع تقلید گرفته شده است.
در اینجا نگارنده لازم می بیند به نکاتی اشاره ایی گذارا داشته باشد.
هرچند که این خبر همچون بمبی رسانه ایی در سراسر جهان عمل کرد،اما در ایران به دلیل فضای بسته مطبوعاتی که از سوی دولت اعمال می شود ،فرصت انتشار را از دست داد.اما یک پرسش و آن اینکه چرا این خبر در جهان با توجه خاصی مواجه شد؟
پاسخ این پرسش رانه تنها جهانیان حتی خومان هم به راحتی می توانیم در اعمال حکومتیان دریابیم.فقط لازم است اندکی در اجتماع دقت کنیم و برخورد دولت و نظامیان منتسب به آنان را با مردم ببینیم.
در جامعه ایی که جوانانش را به خاطر داشتن سگ بازداشت می کنندو برخورد فیزیکی با آنها می شود وحتی بازداشتگاهی برای سگها تاسیس می کنند !و در حکومتی که صداوسیمایش برنامه ایی را می سازد در نکوهش کسانی که وابسته به سگ هستند،چگونه می توان افکار جمعی را قانع کرد که رییس جمهوری آنهاجانش وابسته به چند سگ است!.این سگان مگر همان سگهایی نیستند که در شرع اسلام آنها را نجس نام نهاده اند.چگونه می شود که شخصی مانند آقای احمدی نژاد تفکرات خود را بالاتر از شرع اسلام می پندارد؟و از همه مهمتر مراجع تقلید،که این پرسش را به وجود می آورند که آیا این فتواها را از روی میل باطنی داده اند یا از روی اجبار.که در هر صورت آنها را زیر سوال می برد.سوالات بنیادی از قبیل اینکه: اینان دیندارند یا دنیا دار؟ و یا اگر اینگونه نیست چرا از نظامی که با حمایت خود بر سر کار آمده اینچنین هراس دارند که مجبور می شوند شرع اسلام را زیر پا نهند.
و در پایان این ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که آیا واقعا پرداخت اینگونه مبالغ گزاف از سوی جمهوری اسلامی برای مسائلی که جهانیان را با تعجب مواجه میکند،واجب است؟در سرزمینی که جمع زیادی از کارگرانش زیر خط فقر بسر می برند اینگونه هزینه ها لازم است؟ آیا جواب کارگران شرکت لاستیک البرز و نیشکر هفت تپه و بسیار دیگر از این دست را مگر دولت نباید بدهد؟ وآیا خانواده ی زندانیان سیاسی که حتی در پیش پا افتاده ترین نیازهای روزمره خود مانده اند،ارزش جانشان کمتر از آقای احمدی نژاد است؟